ترجمه "fastened" به فارسی

بسته ترجمه "fastened" به فارسی است.

fastened adjective verb دستور زبان

Simple past tense and past participle of fasten. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • بسته

    I tried to open it, but it was fastened inside.

    خواستم در را باز کنم اما از داخل بسته شده بود.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fastened " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "fastened" با ترجمه به فارسی

  • اتصال · بست · بست زنی · بستگر · بند · دکمه · زوبین زدن (در صید وال/وال شِکَرد). اتصال زوبین به تن وال در هنگام صید. · سفت سازی · قلاب · ماساندن · ماسانگر · ماسش · ماسگر · محکم سازی · هم بست · پیچ و مهره · چسبش · چفت · چفت و بست · گیره
  • (با : on یا upon) سربار (کسی) شدن · (با : on یا upon) معطوف کردن یا شدن · (با چسباندن یا قفل کردن یا دکمه کردن یا میخ کردن یا ریسمان کردن) محکم کردن · (به کسی) بندوبلا شدن · (تهمت و غیره به کسی) بستن · (توجه یا نگاه و غیره را) جلب کردن · (دو چیز را به هم) وصل کردن · (محکم) بستن · (محکم) گرفتن · آکستن · انگل (کسی) شدن · بستن · تنگ کردن · خیره شدن به · سرخر شدن · سفت کردن · قرص کردن · متصل کردن یا شدن · محکم کردن · منتسب کردن به · نسبت دادن · هم بست کردن یا شدن · وبال گردن شدن · چسباندن · چسبیدن · چسبیدن به
  • زیپ
  • ولکرو
  • (کیسه های پلاستیکی و غیره) بست زیپی · زیپ
  • (شخص یا وسیله) چسبان · بست · بست (ابزار) · بستگر · بند · دکمه · سفت کننده · قلاب · ماسانگر · ماسنده · ماسگر · نگهدار · وصل کننده · چفت · گیره
  • همه چشم ها بدو دوخته شده بود
  • اتصال · بست · بست زنی · بستگر · بند · دکمه · زوبین زدن (در صید وال/وال شِکَرد). اتصال زوبین به تن وال در هنگام صید. · سفت سازی · قلاب · ماساندن · ماسانگر · ماسش · ماسگر · محکم سازی · هم بست · پیچ و مهره · چسبش · چفت · چفت و بست · گیره
اضافه کردن

ترجمه های "fastened" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه