ترجمه "implicated" به فارسی

implicated adjective verb

Simple past tense and past participle of implicate. [..]

ترجمه خودکار " implicated " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate
+ اضافه کردن

"implicated" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای implicated در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

عباراتی شبیه به "implicated" با ترجمه به فارسی

  • شرطی منطقی
  • بازتابهای مالی، پیامدهای مالی، تبعات مالی
  • مفهوم، دلالت (ضمنی)
  • جنبههاي اقتصادي · درگيريهاي اقتصادي · شرايط اقتصادي · موقعیت اقتصادی · پيامدهاي اقتصادي
  • (منطق) استلزام · آرش · اتهام · اهمیت · دخالت در جرم · درگیری · دست داشتن در (جرم و غیره) · دست یازی · دلالت · شرکت در تبانی · فحوا · معنی · معنی ضمنی · پسایند · پیامد · چم
  • (جرم و غیره) دست داشتن در · (حقوق) شریک جرم دانستن · (قدیمی) به هم پیچیدن · (نادر) معنی دادن · به هم تاباندن · دربرداشتن · درگیر کردن · رساندن · شریک بودن · متهم کردن · مشمول کردن · پای کسی را به میان کشیدن
  • (منطق) استلزام · آرش · اتهام · اهمیت · دخالت در جرم · درگیری · دست داشتن در (جرم و غیره) · دست یازی · دلالت · شرکت در تبانی · فحوا · معنی · معنی ضمنی · پسایند · پیامد · چم
  • (جرم و غیره) دست داشتن در · (حقوق) شریک جرم دانستن · (قدیمی) به هم پیچیدن · (نادر) معنی دادن · به هم تاباندن · دربرداشتن · درگیر کردن · رساندن · شریک بودن · متهم کردن · مشمول کردن · پای کسی را به میان کشیدن
اضافه کردن

ترجمه های "implicated" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه