ترجمه "impose" به فارسی

تحمیل, برنهادن, تحمیل کردن بهترین ترجمه های "impose" به فارسی هستند.

impose verb دستور زبان

(transitive) to establish or apply by authority [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • تحمیل

    verb

    to establish or apply by authority

    Not to have to impose tradeoffs to my wife.

    تا چیزی را به همسرم تحمیل نکرده باشم.

  • برنهادن

    to establish or apply by authority

  • تحمیل کردن

    verb

    Not to have to impose tradeoffs to my wife.

    تا چیزی را به همسرم تحمیل نکرده باشم.

  • ترجمه های کمتر

    • گذاشتن
    • مجبورکردن
    • قبولاندن
    • (با زور یا اصرار)پذیراندن
    • (با: on یا upon) بستن (مالیات و غیره)
    • (قدیمی) قرار دادن
    • (چاپ) صفحه یا کلیشه را سوار کردن
    • از پیش بردن
    • به گردن کسی گذاشتن
    • تحميل كردن
    • سربار شدن
    • ضربت زدن
    • کردن (جریمه و غیره)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " impose " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "impose" با ترجمه به فارسی

  • با ابهت · باابهت · باشکوه · برجسته · تحمیل کننده · خیره کننده · دارای اختیار · متمایز · مجلل
  • به خود تحمیل شده · خود خواسته
  • تاریخ تحمیلی
  • تحمیل کردنی · تکلیفی
  • با ابهت · باابهت · باشکوه · برجسته · تحمیل کننده · خیره کننده · دارای اختیار · متمایز · مجلل
  • تحمیل کردنی · تکلیفی
  • با ابهت · باابهت · باشکوه · برجسته · تحمیل کننده · خیره کننده · دارای اختیار · متمایز · مجلل
  • با ابهت · باابهت · باشکوه · برجسته · تحمیل کننده · خیره کننده · دارای اختیار · متمایز · مجلل
اضافه کردن

ترجمه های "impose" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه